خونه شاد شاد من

من نسیم و همسرم بابک , 5 سال با هم ازدواج کردیم و معتقدیم خوشبخت تر از ما نیست
 
اولین ملاقات
ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸  

[[ قلب  سلام عسل مامان  خوبی قربون اون قد و بالایی 11 mm  بشم  قلب ]]

امروز طی یه شک  یهو فکر کردم تو قهر کردی و میخواهی بری نی نی منناراحت.

زنگ زدم به بابات و اون رو هم حسابی ترسوندم بدون خدا حافظی از همکارام دویدم بیمارستان پیش بابا بابکت باهم رفتیم پیش خانم دکتر که گفت اول برو روی ماهش رو ببین بعد بیا اینجااسترس منم بابا راه افتادیم دنبال سونوگرافی دوجا سر زدیم تا رسیدم به رادیولوژی  رافا وای که انگار همه دنیا برام تو این آپارتمان خلاصه شوده بود استرسوقتی با بابایی وارد اتاق شدیم انقدر صدای قلبمون بلند بود که نا خدا گاه خانم دکتر لبخند زد و گفت نی نی تون رو می خواستیدوقت تمام من که دیگه هیچ چیز نمیشنیدم و فقط قیافه غمگین بابا رو نگاه می کردم و تو افکار خودم غرق بودم تعجبوقتی بابایی لبخند زد یهو صدای تالاپ تولوپ قلب کوچیکت رو شنیدم وای که چه آهنگ قشنگی بود بغل داشتم سکته می کردم از خوشحالی ، مامانی نه هفته و یک روزه که تو رو داره و الان عزیز دلم 11 MM مامانی داشت گریه می کرد و بابا هم چشماش برق میزد  وقتی با جواب سونو رفتیم پیش خان دکتر گفت جایزه به نی نی ات ده روز مرخصی میدم برو خونه و خوب استراحت کن یک ساعت بعد بابا بزرگه امد دنبالمون و با هم رفتیم تعطیلات خونه مامان گلی و بابا قندی ماچ

 

 

 



 
روز شماری شروع میشود
ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸  

قلب   امروز با یه جواب آزمایش مثبت کلی شور و شوق تو خونه راه انداختم مامان و بابا و ندا پای تلفن نیما و شیوا هم که نزدیک ما هستن امدن بالا و البته با یه شاخه گل و یه سبد میوه و یه یادداشت خوشگله که شیوا و نیما یعنی دائی و زن دائی عزیز برای نی نی  نوشته بودن  .

        تلفنها از تماس با مادر شوهری عزیز شروع(( سنندج )) شد که دل تو دلم نبود عکس و العملش رو ببینم و خوشحال بشم و البته طبق عادت همیشگیش میتونم حدس بزنم که وقتی شندید اشک تو چشماش جمع شدو با دامنش چشماش رو پاک کرده و شروع کرده به هزار جور دعا کردن . بعد از اون نوبت عمو بختیار بود(( سوئد  )) که عکس العملش من رو شکه کرد اصلا توقع نداشتم بختیار پاک زد به سرش گریه می کرد می خندید اخر هم گوشی رو داد دست دوستش و بعد از چند دقیقه امد و بهم گفت تو چند سال اخیر بهترین خبری بوده که شنیده و خلاصه اشک من رو که تا اون لحظه در نیامده بود و از عجایب بود در اورد .و بعد هم بابایی نی نی یعنی شوهرجونم که خوشحال بود و ذوق بابا شودهنش رو داشت دلخوری بقیه و گله کردن رو بهانه کرد و شروع کرد به همه زنگ زد و باید بگم بدون بزرگنمایی همه خوشحال شودن این بقیه شامل شهین جون خواهرشوشو   سمین جون جاری بزرگ و محترم   مهران برادر شوشو کوچک و    کیومرث دوست صمیمی شو شو و....

خجالتو خلاصه تو چند دقیقه خبر دارشودن و کلی دعای خیر کردن برامون

نی نی جون باید یادت باشه برای همه جبران کنی وهمیشه بدونی چقدر همه دوستت دارن از مامان گلی ( مامان خودم ) خاله ندا ( خواهر خودم ) ...            تا عمو کیومرث که هیچ نسبت خونی نداره و فقط یه دوست خوبه همه و همه از وجود نازنینت خوشحال شودن

خدایا برای دعای خیر دیگران هم که شده مواظب نی نی من باش   

                                                                                                        آمین  



 
هشت / هشت / هشتاد و هشت
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸  

   ابلههوراابله

صبح هشت صبح از خواب بیدار شودم دیشب تا صبح خواب آزمایشگاه میدیدم تا صبح ده دفعه آزمایش دادم  هی مثبت هی منفی خول شودم دیگه همه خواب بودن یواشی رفتم بالای سر بابک و بیدارش کردم  ( قربونش بشم ) انگار اونهم دلهوره داشت با اولین صدا زدن پرید و با هم رفتیم برای تست متفکرهیپنوتیزمهیپنوتیزممتفکر

وای وای  وای  داره چی میشه خدایا شکرت  خدای  بزرگ یعنی به این سرعت  مامان بابا قربونت بشن  که اولین نشونت فقط و فقط یه خطه قرمزه  بله درسته تو هستی نی نی من خدا تصمیم گرفته این مای خوشحال و خوشبخت بشیم سه تا خدایا ممنون

یا امام رضا یا ضامن آهو خودت ازش محافظت کن .

همون جا وسط حموم خونه مامان گلی بابک که از حالا به بعد میشه بابای نذر کرد بعد از به دنیا امدنت بریم پا بوس امام رضا عزیز دلکم کی طاقت داره نه ماه صبر کنه

وقتی امدیم بیرون ندا جون بیدار شوده بود و داشت بیرون رو نگاه می کرد که هوا عالی بود و وقتی فهمید من رو بغل کرد و گریه کرد

(( خطاب به نی نی خودم :مامانی امروز هوا فوق العاده است یه بارون قشتنگی میاد و هوا بیش از اندازه لطیفه درست مثل روح کوچولوی تو  ))

امروز یه روز جاودان شود و بابتش از خدا همیشه سپاس گذارم



 
اولین سلام
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸  

امروز اولین روزی که دارم شک می کنم یه نی نی کوچولو به و جود اورده باشم فرشته

یه چند وقتی همه بهم می گن مشکوکم و قیافم یه جوری شده خجالت

از تولد خاله ندا مامان گلی (( مامان فرشته))  می گه چشمام دوتا شده یعنی واقعا الان فرشته کوچولو تو دل منه خدا میدونه امروز قراره بریم خونه مامان فرشته و بابا همایون یعنی قراره همه دور هم جمع بشیم و بابک یه بی بی چک گرفته که فردا که یه روز خاصه ( ٨٨/٨/٨)  از بودن یا نبودن نی نی مطمئن بشیم گاوچرانقلب



 
 
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸  

دوستان عزیز سلام

بعد از مدتها دردسر من امدم  چشمتون روز بد نبینه یه ویروس تو دستگاهم لونه کرده

که سه بار کل دستگاه رو فرمت کردم فایده نداشته خلاصه به این نتیجه رسیدیم که در کنار هم به خوبی خوشی زندگی کنیم  و یه جوری این چهار دیواری رو باهم تحمل کنیم .

اگه خدا قسمت کنه و تنبلی اجازه بده سعی می کنم دیگه غیبت طولانی نکنم  حالا بریم سراغ زندگی عاشقونه من و بابکم .تو این مدت غیبت جای همه خالی یه سری زدیم به دیار همسر عزیز و در کنار مادر شوهر گرامی و پدر شوهر محترم کلی حال شوهر جون رو گرفتیم . بهترین درمان برای درد زندگی مشترک مادر شوهر دوستان ، ((دوستان متاهل امتحان کنید)) و کلی خوشگذروندیم  جای همه خالی

ولی بعدش چشمتون روز بد نبینه حالا من برگشتم سر کار دوستان و همکاران با معرفت همه باهم رفتن مرخصی .کمک من گناه دارم به خدا

امروز صبح زود هم برادر شوهر گلم امد خونمون شام هم داداشت یو زن داداشی گلم رو دعوت کردیم دور هم خوش بگذرونیم .خدا کنه مامان شیوا بهتر بشه که سر حال باشن  شما هم دعا کنید

مامان زن داداشی فشارش دیروز رفته بود بالا خیلی بالا که همه نگران شودن و ارپانس امد البته حالا بهتر  به امید سلامت همه  بای

 

 

 

 

 



 
 
ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸  

سلام به خودم دوستان احتمالی

دیشب یعنی امروز تولد شوهر محترم و گرامی  قرار تولدش رو با خانوادم روز تولد حضرت علی بگیریم ولی چون من به شب منایبت پایبندم دلم می خواست خودم درست به وقت خودش براش تولد بگیرم واسه همین دیروز با کلی ارتیس بازی رفتم براش هدیه خردیم گفته بودم ما باه هم همکاریم و کوچکترین حرکت من زیر نظرش و یا به گوشش میرسه از طریق آقایون جاسوسس ناراحت خلاصه به همکارام سپردم که اگه تماس گرفت یا امد یه بهانه ای براش بیارن خودم هم با سرعت جت رفتم و براش یه ست حوله خریدم "خوشگله" نیشخند کلی قربون صدقه اش رفتم اضافه کار بونه نیاد خونه ولی امد ....؟؟؟

حالا باید چی کار می کردم که تولدش تو 57 متر خونه مخفی بمونه آخه مگه میشه ؟؟؟

نهار خوردیم و طبق معمول یه چرت من تو اتاق یواشکی بادکنک باد می کردم و توی کمد لباسها قایم می کردم بعد یواشکی رفتم بیرون و گفتم میرم پیش شیوا " خونه شیوا هم لینکشه " خلاصه زدم بیرون یه کیک خوشگله البته خیلی هم خوشگل نبودا ولی خوب شیرینی فروشی نزدیک فقط همین بود هوراچشمتون روز بد نبینه وقتی برگشتم بابک بیدار بود و مثل یه آدم گیج دور خودش میچرخید و می فت صدای ترکین میاد فکر کنم لامپ جایی ترکیده وای کی مخواهد شوهر عزیز و نکته سنج من راضی کنه که هیچی نیست تصمیم گرفتم تا دست و صورت میشوره همه چیز رو رو کنم و به شب نکشید جای همه خالی خیلی خوش گذشت و بابک هم خیلی خوشحال شود . همه باد کنک ها رو ریختم روی تخت خواب یعنی روی تخت پر شود از بادکنک رنگی دوتا جام با شربت آلبالو پر کردم حیف که ... پیدا نمیشه   کیک و کادوش رو هم گذاشتم وسط بادکنکها شب خوبی بود یه شب خوب و به یاد موندنی تو زندگی زیبام برای همتون آرزوی بهترینها رو دارم



 
 
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸  

سلام به همه خوشحالم که بالاخره بعد از مدتها موفق شودم به جمع وبلاگ نویسها بپیوندم خوب فکر کنم باید خودم و خانوادم و خونه ما رو تشریح کنم تا با هم آشنا بشیم

من نسیمم و شوهرم بابک ما همکار هم هستیم و تو دانشگاه آزاد کار می کنیم زندگیمون رو با کلی آرتیس بازی شروع کردیم و الان 5 سال خونه ما سبز و خرم چشمکالبته توقع ندارید که ما اصلا تو این 5 سال همدیگه رو نجوییده باشیم میگن هفته ای یه بار لازمه نیشخندولی خدایش با کلی عشق و علاقه شروع کردیم و یه مسابقه با مزه به اسم کی بیشتر عاشق اون یکی تو خونه داریم که خیلی قتها مشکلات حل میکنه

خوشحال میشم از زندگی شیرینم براتون تعریف کنم و نظرای جالبتون رو بشنوم0008-0709-2122-2106